تبليغاتX
خط خطی های من

اینجا کلبه ی من است با دیوارهای رنگی و بر هر دیوار خطی

اینبار برای تو مینویسم.برای مردهای سرزمینم که بهشون یاد داده میشه حمایتگر باشن اما خیلی هاشون غارتگرو متجاوزگرن و تعدادشون چقدر زیاده. برای تو مینویسم آخه شاید ندونی وقتی از تو یه کوچه خلوت رد میشم و چشمم به یک مرد می افته همه بدنم از ترس میلرزه. شاید ندونی وقتی تو تاکسی آرنجتو تو بدنم فرو میکنی به روحم زخم میزنی.شاید ندونی وقتی تو خیابون طعنه میزنی چقدر جسمم, روحم و غرورم درد میگیره.شاید ندونی غارت کردن فقط چپاول مال مردم نیست, همینکه با نگاه خیره ات به صورتم زل میزنی داری غارت میکنی مرا و زنانگی ام را.شاید ندونی من هر روز از طرف تو و امثال تو مورد تجاوز قرار میگیرم. نه جسمم که روحم و این تجاوز هر روز و هر روز و هر روز و توی همه خیابون های شهرم داره تکرار میشه.شاید ندونی من زنم نه عروسکی برای تو...


لینک های مربوط:

از زن و درد هایش گفتن سخت است.سخت...

آ ز ا ر ج. ن .س. ی...

دخترک حواس پرت

دل مشغولی های یک رویا بانو

سانتی مانتال

قد فندق

قدیسه رقاص

مجرد نامه

یک فنجان زندگی

جفنگیات یک مشت آلبالوی ترشیده

خوشبختی در خانه من است

کاغذ پاره های من

خواستم بگم

آزار جنسی به روایت یک زن

آدم های زمینی

هی

یواشکی های زندگیم...

یادداشت های یک مهندس بیسکوییت خور

جاری ها

چرک نوشته

+ تاريخ جمعه 25 آذر1390ساعت 4:39 نويسنده عاطفه |

تنهایی هایم را با تو قدم میزنم

کوچه به کوچه

کلاف دلتنگی ام را با تو میبافم رج به رج

یکی از زیر  یکی از رو

آخر هر رج با خودم میگویم:

یک روز دیگر بی تو گذشت...

 

+ تاريخ شنبه 12 آذر1390ساعت 21:27 نويسنده عاطفه |

تو را پیوند میزنم به کابوس های شبانه ام

تا رویایی شوند وسیع و آرام و نقره ای

تا تاریکی را تنها نمانم

دراین بی ستارگی....

+ تاريخ چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 15:20 نويسنده عاطفه |

برای از تو سرودن حتما نباید شاعر بود

تمام حس هایم شعر میشوند بی آنکه شاعر باشم

بگذار از چشمانت شروع شوم

و در دستانت بمیرم....

+ تاريخ یکشنبه 6 آذر1390ساعت 1:30 نويسنده عاطفه |

"و عشق تنها عشق تو را به گرمی یک سیب میکند مانوس"

و عشق تنها عشق تو را وا میدارد سر کلاس روش تحقیق ۲ به جای تست فرضیه تو جزوت بنویسی:

آری آغاز دوست داشتن است

گر چه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشیدم

که همین دوست داشتن زیباست"

+ تاريخ یکشنبه 29 آبان1390ساعت 15:33 نويسنده عاطفه |

انقدر نزدیکی انقدر نزدیک که از دور شدنت میترسم. دور که نمیشی؟ میشی؟ تا حالا برات ننوشتم گاهی یه نفر انقدر بهت نزدیکه که احتیاجی نیست براش بنویسی حتی احتیاجی نیست حرفاتو بگی.تو با نگاه حرفامو میخونی همیشه. تو انقدر نزدیکی که خودمو جدا ازت نمیدونم. کم نبودن اون لحظه هایی که با بغضم گریه کردی.کم نبودن لحظه هایی که فقط من و تو بودیم .لحظه هایی که سندشون تا قیامت به اسم ماست...من انقدر ازت پر شدم که هیچوقت کم نمیارمت...

سعیده برای اینکه بگم چقدر بهم نزدیکی کلمه کم میارم.چقدر خوشحالم که ما شدنت رو میبینم .

 

 

+ تاريخ سه شنبه 24 آبان1390ساعت 3:4 نويسنده عاطفه |

دلم میخواست لحظه ای که تو کنارمی کش بیاد تا تو تکثیر بشی توی نفسهام. دلم میخواست لحظه ای که کنارمی تا ابد ادامه داشت تا همه جا از بوی دستات پر بشه...تا یادم نره لحن صدات چه آهنگی داشت...تا رنگ نگاهت همیشه خاطرم بمونه...

من از تمام لحظات این دنیا فقط لحظه ای رو میخوام که سرشار از تو باشه.

اولین صفحه دفترم این شعر نقش بست:

(زمان غارتگر عجیبی است همه چیز را با خود میبرد و تنها یک چیز را فراموش میکند

حس دوست داشتن تو را...

آنتوان دوسنت اگزوپری)


بیست و شش سالگی:

بیست و شش سالگی خوب بود.پر از خاطره های قشنگ.تو بیست و شش سالگی هومان به دنیا اومد و خاله شدم. دوستای جدید پیدا کردم ، تجربه های جدید.تو بیست و شش سالگی عاشق شدم هم تو را و هم خودم را.شاید فقط تو بیست و شش سالگی بشه کودکانه شیطنت کرد شیطنتی که پشتش پختگی هست ،پشتش من هستم با همه خوبی ها و بدی ها.شب آخر بیست و شش سالگی فقط میشه با رویا کاپوچینوی داغ خورد و توی بارون سیگار کشید.توی بیست وشش سالگی فقط میتونی برای خودت کادوی تولد بخری به خودت تبریک بگی. من پر از حس های قشنگم امشب. امشب آخرین فرصت بیست و شش ساله بودنه .میخوام بیست و شش ساله بودن رو نفس بکشم...

+ تاريخ یکشنبه 15 آبان1390ساعت 15:57 نويسنده عاطفه |

گاهی فراموش میکنم هنوز توی یک جامعه مرد سالار زندگی میکنم. که برای همه چیز اذن پدر یا شوهر از نون شب واجبتره. تا میخوام خودمو متقاعد کنم که داره نابرابری ها کمرنگتر میشه واقعیت اجتماعی مثل پتک توی سرم میخوره. گاهی یادم میره توی جامعه مردسالار نباید عاشق شد و دوست داشت.اینجا عشق هم در انحصار مردان است.تا بوده برای زنان خواسته شدن بوده نه خواستن. دلم میخواست تیشه میزدم به ریشه ی نابرابری های جنسیتی  که سایه شون رو سر عشقم سنگینی میکنه. من پرچم سفیدم را بالا بردم و مثل همه ی مادران سرزمینم صبورانه و فروتنانه تسلیم شدم. اگر خواستی میمونم اگه نخواستی میرم. من خواستن یادم رفته. خواستن هم سندش شش دنگ خورده به نام مردانه ات. پس برای زندگی من مردانه تصمیم بگیر...

+ تاريخ دوشنبه 9 آبان1390ساعت 0:46 نويسنده عاطفه |

به تمام لحظه هایی فکر میکنم که بی تو میگذرن . به تمام آرامشی که این روزها ازم فرار میکنه. به خنده هایی که روی لبهام میشینه وقتی تو هستی.به اشکهایی که این شبها مهمون همیشگی چشمام شده و به دستهایی که تا به حال توی دستم نگرفتم.به دوستت دارم هایی که ازت نشنیدم...

مهمانی ترتیب داده ام بیا و ببین. یک تیکه از شکلات رو توی دهنم میذارم و لیوان چایی رو برمیدارم وبه صندلی خالی رو به رو زل میزنم که میتونست جای تو باشه و نیست . به سیگاری فکر میکنم که میشد با هم بکشیم و نکشیدیم .دوست داشتم تو روشنش کنی با همین فندکی که خیلی دوسش دارم وفقط تو میدونی چرا...

میبینی همه چیز تو رو به خاطر من میاره و این خاصیت عشقه...

+ تاريخ جمعه 6 آبان1390ساعت 23:5 نويسنده عاطفه |

گاهی از حس دوست داشتن با تمام قشنگی و وسعتش دلخور میشم.

گاهی دلم میخواد عشق رو با تیپا از پنجره اتاقم بندازم بیرون.

گاهی حالم از پاییز و بارون و شعر به هم میخوره.

گاهی شک میکنم به لطافت دوست داشتن.

امان از این خیابون یه طرفه که هر چی بیشتر میری به بن بست نزدیکتر میشی.

من از این بن بست عاشقانه بیزارم...

+ تاريخ سه شنبه 26 مهر1390ساعت 6:7 نويسنده عاطفه |

شنیده بودم عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...

عشق دوران نوجوانی اما انقدر بزرگ بود و پاک که پنهان کردنی نبود. لرزش صدا و دستها حکایت از عاشق شدنم میکردند. به خیالم تغییر رفتارم را نشانه بلوغم میدانند. شاید مادرم هرگز نفهمید من سایه پسر همسایه را که گاهی بر پنجره نقش میبندد عاشق شدم.

عشق که کوچک شدنی نبود.پنهانش هم نمیشد کرد.برای اینکه رنگ رخساره سر درونم را فاش نکند خودم را کوچک کردم... کوچکتر..

حالا عشق آنقدر غریب است و آنقدر دور که دساتهایم به آن نمیرسد.خیال دست دراز کردن هم ندارم. فقط گاهی هوس میکنم تماشایش کنم.

عشق برای من قاب خالی یک پنجره است که سالهاست سایه ای بر آن نقش نبسته. عشق یک شوخی در دوران مدرسه است که زود می آید و  زود میرود و فقط یک جای خالی از خود به جا میگذارد.

+ تاريخ یکشنبه 2 مرداد1390ساعت 16:18 نويسنده عاطفه |

همه درهای شهر به رویم بسته شده اند

دلت را بستی

به روی تمام حس های دخترانه ام

...

+ تاريخ سه شنبه 27 اردیبهشت1390ساعت 19:26 نويسنده عاطفه |

من اسیر بند هام. هرچه که دوست دارم بند میشود بر دست و پایم

رفاقت ها ،دوست داشتن ها ،دلبستگی ها و وابسته گی هایم ،مرا مثل عروسک خیمه شب بازی  به بازی گرفته اند

حتی تنها پنجره اتاقم را گاهی به کمک میگیرند و مرا میرقصانند

برای ساعتی، روزی ،هفته ای، شاید هفته ها

گاهی استراحتی میدهند و دوباره رقص، رقص، رقص، نه عاشقانه نه مستانه

خسته ام میکنند بند ها

من اسیر بندهام

من راه آزادی نمیدانم. من اگر از بندها آزاد شوم ،رقصیدن نمیدانم

راه رفتن را شاید

آزادم اگر کنند در زندگی گم میشوم

+ تاريخ یکشنبه 18 اردیبهشت1390ساعت 1:19 نويسنده عاطفه |

ته این روزمزگی آفتابی دراز کشیده ام تا بیایی

و  از ازدحام کوچه ای به خلوت من پناه آوری

پای آمدن نداری شاید

از پشت شیشه های رفلکس شهرم، شهرت حتی

انتظار مرا به تماشا نشسته ای

...

+ تاريخ سه شنبه 23 فروردین1390ساعت 18:6 نويسنده عاطفه |

حبسم کرده ای.حرف روی حرف که می آید،دیوار که میشود، مشت به در میکوبم،در را باز میکنی، دهان که باز میکنم،در به روی حرفهایم میبندی،به روی نگاهم حتی.حرفها همانجا روی هم میمانند.ماندند،نشنیدی. آنها که گفتم نشنیدی.حتی آنها که شنیدی آنچه گفتم نبود...

آنچه میخواستم یشنوی هنوز همانجا مانده.دیگر مشت به در نمیکوبم تا برگردی،حرف شنیدنی اگر خواستی کافیست کلید را بچرخوانی.آزادم اگر کنی،پرم از گفتن.....

+ تاريخ پنجشنبه 11 فروردین1390ساعت 15:3 نويسنده عاطفه |

  ته سیگار ها را که نگاه میکنم

بیشتر دوستت دارم انگار

روی بعضی قرمزی رژ لب من مانده

روی بعضی رد دستان مردانه تو

هوای تو را پک میزنم

داری تمام من میشوی

+ تاريخ سه شنبه 17 اسفند1389ساعت 3:35 نويسنده عاطفه |

از جدول ضرب فقط دو دو تا چهار تایش را بلدم.اما اهلش نیستم.هیچ وقت نبودم.در عشق هم دو دو تا چهار تا نمیکنم.بی حساب و کتاب عاشق میشوم.تمام و کمال عشق میورزم.کارهایم حساب و کتاب ندارد.هیچوقت نداشته.سر زنگ حساب حتی.وقتی همه مثل بچه آدم دخل پرتقال فروش رو حساب میکردند و پرتقال های فروخته شده رو از کل پرتقال ها کم میکردند، جسم من با سر معلم را تائید میکرد،خودم اما خانه پرتقال فروش بودم و با دخترش گرگم به هوا بازی میکردم.فهم ترتیب اعداد برای ذهن سربه هوای من که یک جا بند نمیشود سنگین بود(هست).هنوز هم حفظ نکردم.جدول ضرب از من فرار میکرد و من از او...اگر معلم کلاس سوم این پست را بخواند چهره اش دیدنی است.چقدر گوشم رو پیچاند و من را کشان کشان تا دفتر برد، من را لایق نشستن در کلاس سوم نمیدانست.تهدیدم میکرد .میگفت: "وقتی رفتی کلاس دوم پیش خواهرت نشستی اونوقت آدم میشی".

آخر آدم نشدم که نشدم که نشدم.هنوز هم جدول ضرب نمیدانم.خدا را شکر کابوس ریاضی تمام شد

+ تاريخ پنجشنبه 21 بهمن1389ساعت 3:28 نويسنده عاطفه |

تولد هفده سالگیت مبارک برادرم.هفده ساله شدی برادر عزیزم اما با هفده ساله های الان خیلی فرق داری.همه ش به خاطر این ویلچر لعنتیه شاید یا این پاهای ناتوان که خدا میدونه چقدر دوستشون دارم با اینکه هیچ وقت برات قدم از قدم برنداشتن با اینکه تورو از همه ی بازی های کودکی محروم کردن با اینکه همش حسرت به دلت گذاشتن.محمدجواد چقدر صبوری؟هیچ وقت ندیدم گله کنی.چقدر تاب اوردی.گریه هاتو کم دیدم.بار اول از ترحم پیرزنی رنجیدی که بهت موز داده بود.یه بار وقتی با ویلچر توی کوچه تنگ گیر کرده بودی.یادت هست؟از یه آقا کمک خواسته بودی و بهت گفته بود مگر نوکر باباتم....

بهت حسودیم میشه گاهی.آره به تو با وجود همه ناتوانی هات حسودیم میشه.از اینکه انقدر با قدرت با واقعیت زندگیت رو به رو شدی.و از اینکه خودتو برای روزهای سخت تر آماده میکنی...

از تو و مظلومیتت میتونستم کتاب بنویسم اگه گریه مجالم میداد.هفده ساله شدی برادر.به وسعت تنهاییت دوست دارم.

تولدت مبارک

+ تاريخ یکشنبه 3 بهمن1389ساعت 1:10 نويسنده عاطفه |

گاهی آدمی تو زندگیت پا میذاره و بهت یه حس جدید هدیه میکنه.گاهی حس ها عشق نیست شاید. وایستگی نیست.هوس نیست اما گاهی نگاهت تنم رو نوازش میده.غبار نگاهت روی تنم میشینه ..تگاه خیالیت...دلبستن به تو رو دوست دارم.به تو که تا به حال نگاهم نکردی اما جنس نگاهت رو میدونم.نگاهت سبز باید باشه.آره بهت دلبستم و دلم به این دلبستگی و حتی نگرانی های گاه و بیگاه و خوشه.به تو که تمام احساسم رو درک میکنی...و منو بهتر از من میفهمی حتی.من دلبستم بدون اینکه بخوام تصاحبت کنم.از حس تعلق گذشته.با دلبستگیم بند نمیسازم....

من حتی به هراس هر روزه از دست دادنت دلبستم...


مثلث نویسی آپ شد....

+ تاريخ یکشنبه 19 دی1389ساعت 5:27 نويسنده عاطفه |

 

مثلث نویسی تحقق یک رویاست.یک رویای مشترک بین من ، رویا و زهره.

مثلث نویسی برای ما یک ویلاگ نیست ،یک خونه است که همه دیوارهاش از خاطره ها و با هم بودن هامان ساخته شده.

مثلث نویسی یعنی ما ،یعنی خونه مشترک ما.مثلث نویسی یک دغدغه سه نفره است ،یک قاب واسه تصویر های سه نفره.هر چی که هست من عاشق این خونه ام

+ تاريخ یکشنبه 14 آذر1389ساعت 16:46 نويسنده عاطفه |