خط خطی میکنم پس هستم
میچرخه با اون مسافرای رنگ رنگ کوچیکش که خواه ناخواه باهاش میچرخن...واقعا زندگی یک چرخ و فلک رنگ رنگ دوست داشتنیه که من توی یکی از کابین هاش مهمونم و با آهنگش میرقصم.بدون هراس از پیاده شدن. توی کابین قرمز رنگم نشستم و دارم فکر میکنم رسم جالبی داره این چرخ و فلک.کسایی که الان روبه روت نشستن تا لحظه ی دیگر جاشون رو عوض میکنن و میرن پشت سرت. میچرخم و به این فکر میکنم که چرخ و فلک زندگی من تا حالا بیست و چهار بار دور زده.و داره وارد دور بیست و پنجم میشه.سلام دور بیست و پنجم.. هیشه گلایه میکردی که چرا از تو نمینویسم.گوش کن میخوام یه قصه بنویسم که تو قهرمانش باشی.تو پست قبلی از دنیای رنگیم نوشته بودم و اینکه من یه ملکه ام و....گوش کن قهرمان میخوام یه قصه ی جدید بگم. یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود.یه ملکه بود که توی دنیای رنگیش تنها زندگی میکرد.تنهای تنها.تا اینکه یک روز یه شاهزاده به دنیای رنگیش سرک کشید.بی سرو صدا وارد دنیای ملکه شد.ملکه دیگه تنها نبود.شاهزاده اومده بود تا دنیای رنگیشو رنگی تر کنه.با وجود اون آبی آبی تر بود بود،سبز سبزتر.ملکه خوشحالتر از همیشه بود ملکه نمیدونست شاهزاده به صورتش نقاب زده،نمیدونست پشت اون ظاهر عاشق پیشه و مهربون هیچ چیز غیر از کینه نیست.ملکه نمیدونست شاهزاده یه اسپری خاکستری توی جیبش داره و دنیاش قراره نه با بارون و قیچی که با دستای شاهزاده خراب بشه.ملکه نمیدونست شاهزاده دنیاشو رنگ خاکستری میزنه.ملکه دیگه ملکه نیست.دلش میگیره از این همه بی رنگی.مگه همینو نمیخواستی ببینی؟یه دنیای خاکستری بی ملکه. بچه های خوب ملکه فرشته نبود.اگه پاک بود یا ناپاک،اگه مظلوم بود یا ظالم،اگه دوست بود یا رفیق نیمه راه،حداقل خودش بود،بی نقاب،بی کلک،بدون تظاهر. من همون ملکه ام.همون ملکه که تاج و تخت رنگیشو باخته.من همون ملکه ام که قلم دست گرفته تا زخمای قلبشو مرحم بذاره.دستام میلرزه اما باز مینویسم.تو خواستی که بنویسم.انقدر مینویسم تا دلخوری هاتو جبران کنم از تو مینویسم که داری به دنیای خاکستریم میخندی وهنوز اسپری خاکستری تو دستت داری از تو که یه شب برای اینکه راحت بخوابم سوره ی ناس میخوی وشبهای دیگه خواب راحتو ازم میدزدی. از تو که همیشه اشکامو پاک میکردی ولی حالا خنجر میزنی و میری،پشت سرتو نگاه هم نمیکنی.از تو مینویسم که...............بگذریم بچه هاقصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید عاشق کاغذای رنگی بودم.همه رنگ.کاغذا صاف بود یا چروک خورده مهم نبود,مهم این بود که میشد باهاش یه دنیای رنگی و قشنگ ساخت.امن و آروم.کیف پول کهنمو برداشتمو راه افتادم,یه عالمه کاغذ رنگی خریدم.از همه رنگ.شروع کردم به ساختن,کاغذارو تا زدم قیچی کردم جسب زدم,تا زدم قیچی کردمو چسب زدم...حاضر شد.همه میگفتن دور نمای قشنگی داره اما برای من مهم درونشه.یه شبه شدم یه ملکه قدرتمند.همه چیز توی دنیای رنگی تحت کنترلمه.یا شاید من تحت کنترلم,چه فرقی میکنه؟دنیای من مثل قصه ها نیست که شاهزاده عاشق دختر گدا بشه.توی دنیای رنگیم بیماری هست خیانتو دروغ هست.اما رنگی میدونم دنیام کوچیکه ولی توش برای همه جا هست.میدونم دنیام پر از عیبو نقصه.نمیخوای دنیای کوچیکمو باهام شریک بشی.نشو.چرا سرزنشم میکنی؟چرا همش یادآوری میکنی که دنیامو با کاغذای رنگی ساختم و فقط کافیه اسمون بارون بزنه تا دنیام رو سرم خراب بشه.منو توی دنیام راحت بذار توی دنیایی که همه ی مشکلات توش آسون حل میشه. من دنیای کاغذیمو با دنیای شما عوض نمیکنم.دنیایی که برای عاشق شدن باید دو دوتا چارتا کرد.دنیایی که توش وقتی از خواب بیدار شدی مجبوری دستتو بکنی توی جیبتو نقاب به چهرت بزنی.نقاب خوشگلی که همه ی عمرتو برای ساختنش گذاشتی.نقاب بزنی و یادت بره بری پشت پنجره و به خورشید سلام کنی.نقاب بزنی و یادت بره چطور میشه بی شیله پیله از خنده ریسه رفت.نقاب بزنی یادت بره چطوری رد پاهاتو توی برفا جا بذاری و برفای خوشگلو یکدستو خراب کنی.ویادت بره وقتی قهر میکنی میشه به جای اخم کردن خندت بگیره و ببخشی. دیگه اون قیچی بدترکیبتو کنار بذار.کاری به منو کاغذای رنگیم نداشته باش.نمیخوام قبل از اینکه اسمون بارون بزنه دنیام با دستای قشنگ تو خراب بشه ۱.روح آقای شمس تبریزی.میخوام مطمئن بشم که آیا واقعا مرد بوده؟ یعنی مولوی دیوان به این بزرگی رو به عشق یه مرد گفته؟ ۲.یه شب هم حتما پیش ابراهیم رها میرم میخوام ببینم این طنزای سیاسی رو از کجاش در میاره؟ ۳.پیش تو هم حتما میام.تو که نمیدونم کی هستی و کجا زندگی میکنی اما قراره همسر آینده من باشی.میخوام عادتهای کوچیک قبل از خوابتو کشف کنم که بعدها غافلگیر نشم ۴.و مصطفی مستور وقتی که داره برای داستان جدیدش یه شخصیت جالب و دوست داشتنی دیگه خلق میکنهو فرهاد جعفری که بهش بگم حیف از کافه پیانو که تو نویسندشی ۵.حتما میرم پیش همون که رویا ازش متنفره و نمیتونم اسمشو بیارم و هی بهش بگم دیدی قالت گذاشت؟دیدی قالت گذاشت و یه خنده ی شیطانی بکنم. و رسمه که کسایی رو به این بازی دعوت کنم و من دوستای خوبم پوریا منزه و شب نویس رو دعوت میکنم.امیدوارم حالو حوصله ی بازی کردن داشته باشن. دختر عاقلی هستم؟انگار به نظر نمیرسه...سوالمو که بدون جواب گذاشتی متوجه شدم.ترجیح میدم احمق به نظر برسم تا راحت زندگی کنم.تا با یه لباس راحت از خونه بزنم بیرون و بی نقاب زیر چتر آسمون برم و برم برم و ....برم و هر وقت خسته شدم روی جدول ,آره درست روی همون جدول کنار خیابون بشینم و خستگی هامو بتکونم و کفشهامو در بیارم و به انگشتای پام خیره بشم و خوشبختی رو توی چشماشون ببینم, و اصلا باکی نداشته باشم از نگاه های لبریز از ترحم رهگذری که خوشبختیشو توی جیباش ذخیره کرده تا روز مبادا ازش استفاده کنه...و لبخند تحویل تو بدم ,به تو که به انگشتهای خوشبختم زل زدی و سلام نکرده میروی...تو هم دیوانه خطابم کن وبرو ,اما این فرصت رو از منو پاهام نگیر .فرصت رفتن و رسیدن...به خیابونای شهرم اعتماد میکنمو بدون کفش راه می افتم بدون هراس از خاری شاید...کاش به نظر نمیرسیدم.کاش فارغ بودم از این قرارداد های اجتماعی لعنتی که امضا نکرده ملزم به رعایتشون شدم...آهای تو ,تو که پاهای برهنمو ریشخند میکنی من یه شاعرم. سرشار از حس های لطیف و ناب.سطر سطر دفترم شعر است و شور است و خوشبختی..تو بگو شعر و ور ...من اما واژه رج میزنم و شعر میبافم...من شاعرم زهره شروع دوستیمونو یادت می آد؟همیشه تو مدرسه فال حافظ میگرفتم.ازم خواستی برات فال بگیرم,خواستی کنارت بشینم وانقدر خوب و صمیمی بودی که تا آخر سال کنارت موندگار شدم.یادته چقدر حرصم میدادی با دلشوره های همیشگیت و سوالای عجیب و غریبت که هنوزم غافلگیرم میکنه؟رویارو یادتهُ میومد تو کلاس ما تا به فرناز سر بزنه و ما چقدر دوسش داشتیم؟و فرناز که دوست صمیمی هر سه ما بود و چقدر باخت که قدر ندونست و رفت.چقدر همیشه به رابطه ی صمیمی تو و رویا حسودیم میشد خیلی وقتا حس کردم توی جمع سه نفرمون من از همه غریبه ترم...و هنوز هم گاهی... وای زهره عزیزم چقدر دلم واسه بی موقع زنگ زدن هات و ودردودل کردن هات که تمومی نداشت و آیه ی یاس سر دادن هات تنگ شده.راستی چرا دیگه باهام دردو دل نمی کنی؟ زهره منو ببین...من همون عاطفه ام.همون عاطفه ی صبور همیشگی.همون عاطفه ی سر به هوا و حواس پرت که رویا گفته بود و باز با حواس پرتی تو رو توی خاطرات گذشتم جا گذاشتم...اره زهره ی عزیزم تو رو جا گذاشتم.زهره من همون عاطفه ام و میخوام مثل قبل سنگ صبورت باشم.یه مداد سبز میخوام تا یه خط پر رنگ بکشم از خودم به دل تو.یه خط پر رنگ تا هیچ کس نتونه پاکش کنه.که جاش همیشه بمونه.چشماتو ببندو نیت کن میخوام برات فال بگیرم...شاید یه شروع دوباره باشه برای همه ی با هم بودن ها............ احساس تنهایی میکنم،مثل کودکی که پدرش رو توی یه خیابون شلوغ گم کرده. دلم عجیب گرفته...اما نه گریه نمیکنم ،ناخودآگاه زمزمه میکنم: یار دبستانی من با منو همراه منی.... یاد تو افتادم چند سالت بود راستی؟حتماًعاشق کسی هم بودی؟ یا کسی عاشقت بود؟حالا که نیستی چه فرقی میکنه؟ دلم میخواد بدونم وقتی هفت ساله بودی و ازت میپرسیدن بزرگ شدی دوست داری چه کاره بشی چی جواب میدادی؟وقتی دلت میگرفت چه کار میکردی؟چه آهنگی گوش میدادی؟چی باعث شد بری پای صندوق رای؟میدونم تو هم مثل من خوش بین بودی و امیدوار.پس چی شد؟ الان کجایی؟وقتی گلوله نشست توی سینت به چی فکر میکردی؟به اشکای مادرت؟به نگاه نگران پدرت؟ منو ببخش،منو تو به یه نفر رای دادیم،تو اما اعتراض کردی و من... تو اما شهید شدی و من هنوز دارم نفس میکشم. بیا دستتو بده به من تا با هم بخونیم ، بلند تر،خیلی بلندتر تا به گوش همه برسه... یار دبستانی من با منو همراه منی چوب الف بر سرما بغض منو آه منی حک شده اسم منو تو رو تن این تخته سیاه ترکه بیداد ستم مونده هنوز رو تن ما .... گریه امونم نمیده...دیدار به قیامت. چشم که باز میکنم تو رو میبینم، تند تند قدم میزنیم،عجله داریم انگار، هنوز گیجم ،به چشمات نگاه میکنم داره برق میزنه، از برق چشمات میفهمم که قراره حسابی خوش بگذره.روی درختا یه عالمه برف نشسته ، دستمو میکشی و منو به سمت بزرگترین درخت میبری.میگی چشماتو ببند، من اما نمی بندم.میشماری یک، دو، سه با لگد محکم به درخت میزنی ،یه جشن دو نفره. صورتتو واضح نمی بینم،برفکی شدی، چقدر صورت گرد و چشمای مشکیتو دوست دارم.داری بلند میخندی …. اه مگه این کتابای حجیم تلنبار شده میذارن صدای قهقهتو به یاد بیارم. پاشو لباساتو بپوش، باید دور بشیم،یه فکرایی تو سرمه.بیا بریم ،بیا دور بشیم از این همه دیوار که دور خودمون کشیدیم.بیا دور بشیم هوس باقالا کردم با گلپر زیاد.بیا دور بشیم از دیالکتیک هگل، از ماتریالیسم فویر باخ.برای درس خوندن وقت زیاد دارم اما تا ابد که بیست و سه ساله نمی مونم.ممکنه فردا خورشید برفارو آب کنه.ممکنه ابرا قهر کنن و دیگه نبارن .بیا دورتر بشیم خیلی دورتر.میخوام دوباره به چتر عجیب و غریب اون مرد اخمو بخندم،می خوام به بهونه ی گرم کردن دستام برم تو کتاب فروشی سهره خیابون ملک و چندتا کتاب بخرم.دلم می خواد دوباره هول هولکی لباس بپوشم تا سواره ماشینت بشیم و به این دنیای پر از حصار بخندیم.بیا سه تایی دوباره روی صندلی جلو بشینیمو صندلی های عقبو واسه مسافرای احتمالی خالی نگه داریم. بیا بخندیم بلند بلند بلند،فرق نمیکنه زیر درخت پر از برف ایستاده باشیم یا زیر آفتاب داغ تابستون. بیا کنار بخاری بشینیمو با هم فیلم پرتغال کوکی رو ببینیم و تخمه ی آفتاب گردون بشکنیم. از دست هم حرص بخوریم.بیا وسط یه فیلم پر از بغض و گریه بزنیم زیر خنده.مثل همیشه سنت شکنی کنیم و بقیه رو انگشت به دهن بذاریم. بیا دوباره کبابی سیدو روی سرمون بذاریمو به نگاهای پر از تعجب و تمسخر دیگران اعتنا نکنیم. آخه اونا نمی دونن یازده سال دوستی رو چطور باید جشن بگیرن. بیا دوباره از هم دلخور بشیم و گله و شکایت کنیم، من منت گشی و آشتی کردن و خیلی دوست دارم.بیا تولد امسالتو یه جور دیگه جشن بگیریم، تا روز تولدت چیزی نمونده. بیا دوباره بخندیم به آدمای ترسوی دورو برمون.این لحظه ها بدجوری به ما احتیاج دارن. …… …… دیگه خیلی دور شدیم.پاهام سردو بی حس شدن .میخوام برگردم.چرا اینجوری نگاهم میکنی؟ دوباره بلند پروازی کردم میدونم،اخم نکن باید برگردم. هنوز تستای زبان تخصصی رو نزدم. گوش کن شمارش معکوس شروع شده.تا کنکور چیزی نمونده . برام دعا کن. ستيز من با تاريكي است و براي ستيز با تاريكي شمشير به روي تاريكي نميكشم، چراغ ميافروزم بچهتر كه بوديم خيلي به خاطر شب يلدا ذوق نميكرديم . بايد زود ميخوابيديم تا صبح زود بيدار ميشديم و مدرسه ميرفتيم. شب يلدا قشنگ نبود, سردبود و تاريك و طولاني. بابا هم مثل هميشه دير مياومد, وقتي مياومد ما خواب بوديم, شب يلدا هم تموم ميشد, اما بزرگتر كه شديم از چند روز قبل ذوق ميكرديم, شب يلدا مساوي بود با يك شب نشيني قشنگ خونه مامانبزرگ,گل گفتن و گل شنيدن و خنديدن, هر سال بهتر از پارسال, باشكوهتر , شب يلدا ديگه تاريك نبود, زود ميگذشت زودتر از هميشه. فال حافظ دست جمعي, هر كس يه نيت ميكرد, به ترك ديوار هم ميخنديديم چه برسه به نيتهاي خندهدار و جورواجور, چه زود گذشت, تمام شد… خونة مامان بزرگ ديگه روشن نيست راست ميگفتن كه زن چراغ خونه است؟ چقدر فرصت داشتم بهش بگم دوست دارم و نگفتم … پارسال اولين سالي بود كه نبود,واقعاًنبود, نبودنش رو با تموم وجود احساس ميكردم. اما حداقل دور هم بوديم, سال اول است كه شب يلدا اراك نيستم , نميدونم چطور ميگذره, دلم ميخواست بازم دور هم جمع ميشديم, و فال حافظ ميگرفتيم كاش بازم به سفيدي و بيمزه بودن هندوانه ميخنديديم و انار ميخورديم, سر چسفيل(ببخشيد pop corn)دعوا ميكرديم . كاش با سعيده و زهرا و زينب و مصطفي و مسعود و فاطمه ... دور هم ميشستيم و بحث ميكرديم. كاش ديگه فرصت رو از دست ندم , تا ديگه افسوس نخورم... كاش هميشه دور هم بوديم كاش هر شبمان يلدا بود... هر چند سرد، هر چند تاريك، هر چند طولاني يلدا شاد
| Design By : Night Skin |

